برام هیچ حسی شبیه تو نیست،کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه،همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست،تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه،تو زیباترین آرزوی منی
منو از این عذاب رها نمیکنی،کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه،همین که فکرمی برای من بسه
منو از این عذاب رها نمیکنی،کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه،همین که فکرمی برای من بسه
از این عادت با تو بودن هنوز،ببین لحظه لحظه ام کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز،اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی انقدر حالم بده،که می پرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من،همه شهر میگرده دنبال تو
منو از این عذاب رها نمیکنی،کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه،همین که فکرمی برای من بسه . . .
منو از این عذاب رها نمیکنی،کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه،همین که فکرمی برای من بسه
به امید اینکه یه روزی اتفاقی هم که شده گذرت به اینجا بیفته و بفهمی تو روزای بودن در کنارت چی بهم گذشته!!!
بازم دلم گرفته. دوباره دیدمت و تو مثل همیشه ازم رو بر گردوندی. ای کاش می دونستم چی شده که تو داری اینطوری با دل من بد می کنی. خیلی تنهام. چطوری بگم که بعد از دیدنت تا مدت ها تو شوکم؟ چطوری بگم که وقتی هستی حضورتو حس می کنم و خودمو واسه یه غم بزرگ آماده می کنم. به خودم می گم آخه من چی کار کردم؟ دل کیو اینطور سوزوندم که حالا باید دل خودم این شکلی بسوزه و من بشینم اینطوری سوختنش رو تماشا کنم؟ دلم داغونه. خسته شدم از این وضع. از وضعیتی که همه چی داره تو سکوت محض پیش می ره و من با یک سری افکار تلخ و آزار دهنده دارم دست و پنجه نرم می کنم. دلم پیش هیچکس نیست. دلم فقط پیش توٍ و تو از این مساله بی خبری. شایدم خبر داری و واسه همینه که ...فقط می خوام بگم بسه دیگه. بس کن این سردی و بی تفاوتی رو. ای کاش می شد بفهمی چقدر دوستت دارم. همیشه ته قلبم غم قهر تلخ تو ته نشین شده و آخر همه ی شادی هام یه چیزی هست که آزارم می ده. پس ...
ای همه پهنای دلم شهرتو

بزار فراموش کنم قهرتو
خیلی وقت بود که ننوشته بودم. دلم می خواست خودمو بزنم به اون راه و بگم که دوستش ندارم. اصلا حواسم بهش نیست. هر وقت تو کوچه ها و خیابونا نشونی ازش می دیدم و یادش می افتادم خودمو می زدم به اون راه. انگار که یادش نیفتادم و حالم خوبه. اصلا گرفته نیستم. اما مساله اینه که تو خودم نمی تونم به دلم دروغ بگم. دوستش دارم. خیلی زیاد. با اینکه چند وقته ندیدمش اما مثل روزای اول بلکه بیشتر از اون روزا دوستش دارم. اما در عجبم و همش...
از خودم می پرسم از چی نفرت داره؟
چی ازم فهمیده که ازم بیزاره؟
اما باز فکر می کنم شاید اصلا نمی خواد
کسی عاشقش بشه کسی پا به پاش بیاد
واسه این تنهایی بهت اصلا نمیاد که مقصر باشی
تو با این زیبایی نمی تونی از عشق متنفر باشی
شاید از من یا نه از همه بیزاره
نمی خواد درک کنه یکی دوستش داره
اما باز فکر می کنم شاید این تقدیره
که داره چشماشو از چشم من می گیره
واسه این تنهایی بهت اصلا نمیاد که مقصر باشی
تو با ای زیبایی نمیتونی از عشق متنفر باشی
من که از آتش دل چون خم می در جوشم مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

هر چی که تو ذهنم اومد و هرچیزی که نوشتم نتونست حالم رو بیان کنه جز این یه بیت شعر از حافظ. من دیگه امشب زدم به سیم آخر. داشتنت رو سپردم دست خدا. خودش می دونه ازش چی می خوام. خودش می دونه چقدر دوستت دارم. فقط تو چند جمله بگم که چقدر خوبه که اوضاع نسبت به قبل فرق کرده. چقدر خوبه که تو دیگه مثل قبل سرد نیستی. چقدر خوبه که من از بار پشیمونی و عذاب وجدانم کم شده. دوست دارم یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم و از غصه ی نداشتنت چه روزا و شبایی رو که گریه نکردم. آخه دعا و گریه تنها کارایی هستن که از دستم بر میان. چقدر خوبه که یک بار دیگه صداتو شنیدم و بر خلاف اون چیزی که فکرش رو می کردم مخاطب تو قرار گرفتم. اونم در شرایطی که دوباره تو آغاز کننده ی کلام بودی. امیدوارم که یه روزی . . .
سخن عشــــــق تو بی آنکه برآید به زبانــم
رنگ رخســاره خبر می دهد از حــــال نهانم
گـــاه گـــــــویم که بنالم ز پریشانی حــــالم
باز گویم کــه عیان است چه حاجت به بیانم
گر چنان است که روزی من مسکـــین گدارا
به در غــــــــیر ببینی ز در خــویـش بـــرانم
من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانــم
نه در انــــدیشه که خود را ز کمنـــدت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظــــــری نیز به من کن
که به دیــــوانگی از عشق تو فرهــــاد زمانم
نه مرا طـــاقت غربت نه تو را خـــــاطر قربت
دل نهادم به صبـــوری که جز این چاره ندارم
درّم از دیــــده چکان است به یاد لـــب لعلت
نگهــــی باز به مـن کن که بسی در بچکانم
من همان روز بــــگفتم که طریق تو گـــــرفتم
که به جـانان نرســـم تا نرسد کــــار به جانم
انتــــظار تو کشــــیدن واســـه من یه عادته
قصــــه غــــم دل من صد هــــــــزار حـکایته
تویی که میدونی عشــق من پر از صــداقته
واسه من جدایی سخته واسه تو چه راحته

هنــــوزم به عشق تو دلــــم پر از حســادته
تو بــدی میکنی و دلم چــــــــه بی شـکایته
دلمو شکســـــــتی اما تـــوی قانون دلــــت
حکــــم جرم دل شـــکستن عـــــزیزم برائته

چشم تو با هــــر نگاهش یه قیامـــت میکنه
فکر نکن دلــــــم به دوریه تو عــــادت میکنه
خاطــــــرات تو همیشــــــــه توی خاطر منه
آرزوی من فقـــــــط تــــــو رو دوباره داشتنه

تو تــــــــموم آرزوهای منــــــو دادی به بــاد
میدونم اســـممو حـــــتی دیگه یــادت نمیاد
ایـنه حــــرف آخرم اگه صدامـــــــو میشنوی
توی این دنیا کســـی تو رو مثـه من نمیخواد
چشــم تو با هر نگــاهش یه قیامـــت میکنه
فکر نکـــــن دلـــم به دوریــه تو عادت میکنه
خاطرات تو هـــــــمیشه تـــــــوی خاطر منه
آرزوی من فقـــــــــط تو رو دوبـــاره داشتنه
دیدمش. مثل گذشته سرد و بی احساس از کنارم رد شد و رفت. من واسه دیدنش سرا پا چشم بودم و اون واسه ندیدنم سرا پا بی اهمیتی. از پشت دیوار که صداش رو شندیدم انگار در قلبم باز شد و هرچی خون تو قلبم بود یه دفعه ای پمپاژ کرد بیرون. دستام یخ کرد. رنگم پرید. می دونستم خودشه. فقط منتظر بودم تا اون یه لحظه رو که واسه بدست آوردنش حسابی عذاب کشیده بودم غرق چشماش بشم. یه دفعه جلوم در اومد. باور کن سه چهار ثانیه هم بیشتر طول نکشید. از کنار هم رد شدیم. من داشتم از آتیش علاقه بهش می سوختم ولی اون دقیقا مثل یه تیکه یخی که ازش بخار سرما بلند می شه از کنارم سرد و بی تفاوت رد شد. اون منو نگاه نمی کرد. اصلا فکر کنم نفهمید من از پیشش رد شدم. اما من زل زدم تو چشماش. صداش تو گوشمه. داشت با کسی حرف ی زد. همینطور که ازم دور می شد و من ازش دور می شدم صداش آروم و آروم تر می شد. یه دفعه یه بغض گنده نشست تو گلوم. توی ذهنم یه دور اما و اگر های گذشته رو تکرار کردم. اگه ... !!! حالم دیگه از فکر کردن به کار خودم بهم می خوره. تا یه ربع بعد دیدنش دلم هی می ریخت و دستام همینطور یخ بود. کاملا احساس می کنم تسلیم شدم. آخه این انصافه که مزد اون همه دلتنگی و اشک و ناله بشه یه نگاه چند ثانیه ای؟ تازه معلوم نیست دیدار ما بره واسه کی؟!!! حالا که دیدمش دیگه دلم نمی خواد این همه ازش دور باشم. دلم می خواد هر لحظه و هر ثانیه ببینمش. نمی دونم. نمی دونم این بار دیگه چقدر باید منتظرش باشم. چقدر باید انتظار بکشم تا دوباره ببینمش. اونم واسه چند ثانیه!!!
دلم داره داغومن می شه. خدایا کمکم کن!!!
از در درآمدی و من از خود به درشدم

گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست

صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب

مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار

چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت

کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان

مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صید من

من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

آخ که چقدر دلم برات تنگ شده. نفس که می کشم انگار یه شعلۀ آتیش ته قلبم گـُر می گیره و تموم قلبمو می سوزونه. الآن تقریبا سه چهار هفته ست که ندیدمش. پیش خودم می گفتم ای بابا. حالت بهتر می شه. اعتقاد داشتم که " از دل برود هرآنکه از دیده برفت". الآن از دیدم دوره و هر لحظه و هر ثانیه توی قلبم عزیزتر. هر روز که میگذره بیشتر دلم براش تنگ می شه. خدایا چرا گریه های من تمومی ندارن؟ چرا من بس نمی کنم؟ چرا این بار اینطوریه؟ بهانۀ من از چیه؟ از اینکه ندارمش؟ از اینگه نمی بینمش؟ نه. از اینه که خودم دستی دستی از خودم دورش کردم. نمی تونم کار احمقانۀ خودمو، بد گمانی و فکر بچه گانۀ خودمو بندازم گردن خدا. از دست هیچکس شاکی نیستم الا خودم.حتی نمی گم خدایا چرا ازم گرفتیش. چون خودم باعث و بانی این جدائی هستم. بدی من اینه که همه چیز با جزئیات تو ذهنم می مونه. الآن اون دیگه نیست و برام تو صندوقچۀ خاطراتم یه عالمه خاطرات تلخ و شیرین جا گذاشته. همش مثل فیلم جلو چشمام میگذره. از یاد آوری بعضی از اونا در حالی که اشک حسرت و پشیمونی تو چشمام حلقه زده و بغض طوری گلومو فشار می ده که نمی تونم نفس بکشم، یه دفعه می زنم زیر خنده. دلم براش غش می ره. می رم تو رویای همون روزا و همون لحظات. اما یه دفعه واقعیت مثل پتک می خوره تو سرم. به خودم می آم و می فهمم که باید جای خالیش رو تو قلبم با آه و گریۀ بی صدا پر کنم. از خاطرات تلخش هم که نگو و نپرس. همون دزدیدن نگاهاش واسم بسه. اخم کردنش واسه خورد شدنم بسه. آخرین باری که دیدمش چنان روش رو ازم بر گردوند که انگار دشمن جونش رو دیده. بهانه گیر شدم. به همه چی گیر می دم. دیگه حوصلۀ هیچ چیزو ندارم. نه درس نه کار. خیر سرم می خواستم امسال واسه کنکور بخونم. گور باباش. تموم فکر و ذکرم شده اون. به محض اینکه چشمام رو باز می کنم و از خواب بیدار می شم تصویر چشماش می آد جلو چشمم. روزمو با یادش شروع می کنم و با غصۀ از دست دادنش و با یه بغض نشکسته تمومش می کنم. هر شب دارم خوابشو می بینم. همش تو خواب می بینم که بد جوری از دستم دلخوره. خدایا! آرزو می کنم فقط یه بار دیگه ببینمش. فقط یه بار . . . یعنی می شه؟ یعنی می شه یه بار دیگه ببینمش؟ خدایا کمکم کن. دیگه طاقت ندارم. لا اقل آتیش درونم رو سرد کن. نذار بیشتر از این عذاب بکشم.
دلم برات تنگ شده و تو از حال خرابم بی خبری
سلام. نمی دونم به کی دارم سلام می دم؟!!! اینجا حسابی متروکه. متروک متروک! فقط می تونم به عنوان یه جایی که توش درد دل کنم ازش استفاده کنم. هیچ کس دیگه به اینجا سر نمی زنه. خودم هم حال و حوصله نوشتن رو ندارم. وقتش رو هم ندارم. این مساله کاملا از آرشیوم مشخصه. من وقتای کمی می آم اینجا می نویسم. الآن هم خیلی دلم پره. کاسه صبرم حسابی پر شده که دیگه نمی تونم طاقت بیارم و هیچی نگم. البته "هیچی نگم" که یه کم کم لطفیه! چون تقریبا روزی ۲ الی ۳ ساعت مخ نازنین رو می خورم و واش درد دل می کنم. اما نمی دونم چرا دلم یه دفه هوای وبلاگمو کرد. دلم هوس کرد بیام و بنویسم. از کی؟ از عشقم. از کسی که دوستش دارم و اون اصلا کاری به کارم نداره. یعنی خودم کاری کردم که دیگه کاری به کارم نداشته باشه. کاملا نا خواسته. با یه فکر احمقانه و بچه گانه. الکی الکی کاری کردم که همه چی ورق بخوره و از این رو به ان رو شه. تو عمرم تا الی الآن انقدر احساس پشیمونی نکرده بودم. همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت. من گند زدم تو همه چیز رفت. حالا نمی دونم باید چه کار کنم. حسابی از دست خودم کلافه م. می گم بیا و فراموشش کن.بیا و "قبول کن" که دوستت نداره. اما یه روزنه نور تو دلم سو سو می کنه.همش می گم شاید خدا کاری کرد و همه چیز برگشت به حالت اولیه ش. آخ که چقدر دلم واسه او روزا تنگ شده. واسه نگاهاش. واسه حرف زدنش. واسه همه چی دلم یه ذره شده. بیشتر از هر چیز دلم واسه شرم تو نگاهش تنگ شده. دلم می ره وقتی با همه می خنده ولی به من که می رسه اخم می کنه. دلم آتیش می گیره وقتی تا نگاهش به نگاهم می افته چشماشو بر می گردونه و نگاهش رو می دزده. حتی حاضر نیست یه لحظه بیشتر تو چشمام نگاه کنه. منم جای اون بودم همین کارو می کردم. تمام احترام و علاقه ای که من فکر می کردم تبدیل شده به یک پارچه نفرت. اینو از رفتارش درک می کنم. خودم رو مستحق تک تک رفتارش می دونم اما نمی دونم چه کار کنم که از دلش در بیاد. حالا می خوام فراموشش کنم. می خوام دیگه نبینمش اما نمی شه. همش جلوی چشممه. البته الآن اینطوریه. همش جلوم در می آد. رو برو می شم باهاش. اما از دو سه روز دیگه دیدنش برام شرطی می شه. نمی دونم باید چه کار کنم. دلتنگیش رو کجا ببرم؟ خودشو نبینم با یادش چه کنم. از کنارش که رد می شم انگار دلم از تو سینه در می آد و همونجایی که اون هست جا می مونه. چی کار کنم دیگه. اینم تقدیر منه. تویی که این نوشته رو می خونی واسم دعا کن. دیگه کسی نمونده که ازش نخوام برام دست به دامن خدا بشه. دلم داره آتیش می گیره. مثل یه شمع که نم نم می سوزه و آب می شه.همیشه دور یه شمع در حال آب شدن یه پروانه هست که می چرخه و هی نزدیک و نزدیک تر می شه. اما پروانه ی من از ترس اینکه آتیش عشق من به بال و پرش نگیره داره ازم فرار می کنه. میره اون دور دورا. پشت سرم. نه پیشم. نه رو بروم. خیلی حرف زدم. دلم پر تر از این حرفاست اما بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم.

انّا لله و انّا الیه الرّاجعون
درگذشت جانسوز و جان گداز عالم و فقیه عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مرحوم محمد تقی بهجت را به همه ی مسلمانان جهان،مقلدین و محبان ایشان تسلیت عرض میکنم. امیدارم خدای بزرگ و کریم با لطف و رجمت خود این ضربه ی عظیم به عالم معنویت رو به طریقی جبران کند. از خداوند برای ایشان طلب رحمت و مغفرت می کنم و امید دارم که همگی در زندگی پیرو خط مشی ایشان باشیم.

دو هفته هست که دارم با خودم کلنجار می رم از فکرش بیام بیرون. از فکر یه جا. یه خیابون. یه خیابون که توش یه خونه داشت. خونه ای که من 8 سال از بهترین سال های عمرم رو اونجا گذروندم. خونه ای که توش واسه اولین بار معنی دوست داشتن رو با وجودم حس ردم. خونه ای که وقتی بهار می شد بوی بهار نارنج حیاطش رو پر می کرد. خونه ای که از هر آجرش یه خاطره دارم. خاطراتی که دیگه تجربه کردنشون واسم مثل پرواز کردن محال شده. تا حالا شده دلتون لک بزنه یکی رو دوباره ببینید یا دوباره فرصت انجام کاری رو پیدا کنید؟ من آرزومه که یه بار دیگه برم اونجا. فقط یه شب دیگه اونجا باشم. یه بار دیگه گلای تو باغچه ش رو آب بدم. یه بار دیگه تو زمستون از پشت پنجره صورتم رو بچسبونم به شیشه و حیاط پر از برفش رو ببینم.شاید مسخره به نظر بیاد اما من واقعا دارم حسرت روز ها و شب هایی رو می خورم که اونجا گذروندم. نمی دونم شاید صلاح تو این بوده که تموم مدتی رو که اونجا بودم الآن دیگه تو صندوش خاطره هام بذارم و واسه همیشه مجبور شم فراموششون کنم... اما هر چی رو فراموش کنم نمی تونم وقتی این آهنگ رو گوش می دم یاد خاطره های شیرینم نیفتم. من از این آهنگ واقعا خاطرات شیرینی دارم. این آهنگ یاد آور بهترین روزای عمرمه. امیدوارم هر چه زود تر بتونم با این مساله کنار بیام و به شرایط عادت کنم.
اولش فک نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم و دلت از غصّۀ من با خبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
می دونم دوسم نداری مثه روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اونو نوشته
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اما روح من یه دریاست پرِ از موج و تلاطم
ساحل تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
...